عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

نهم و دهم و یازدهم فروردین 1391

عزیز دلم، سارینا جونم، نهم فروردین اتفاق خاصی نیفتاد و بیشتر خونه مامانی منیژه بودیم. دهم فروردین برای شام خونه عمو سعیدشون دعوت بودیم که با دیدن کلی بچه های کوچولو ذوق کرده بودی و کلا فاطمه یاس خانوم هم که به محض دیدن شما یک لحظه هم ازت دور نمی شه و هر جایی که تو رو ببینه تا یک ساعت بعد از دیدنت، دائما پشت سر هم میگه: سانینا سانینا سانینا سانینا سانینا...... یازدهم فروردین هم به اتفاق مامانی منیژه و خاله زهرا و عمو حمید و دایی محمد و زندایی میترا و بابا محمد به باغ پرندگان که در پارک سوکان بود رفتیم که زیاد برای ما جالب نبود ولی سارینا خانوم دائما با اشاره کردن نشون می داد که دلش می خواد به سمت پرنده ها بره.... این ...
7 ارديبهشت 1391

ششم و هفتم و هشتم فروردین 1391

صبح ششم فروردین  بالاخره، بعد از تلاش های زیاد،  من و بابایی تونستیم کارت های دعوت تولدت رو آماده کنیم و در همین ایام عید که همه فامیل جمع هستند، کارت های دعوتت رو به اونها بدیم... ( ایشالاه در پست مربوط به تولد ١ سالگی ات، عکس کارت دعوتت رو هم برات می گذارم ) عمو مهدی شون تا قبل از ظهر به تهران برگشتند... بعد از ظهر به طرف خونه بابایی حسین شون رفتیم و شب در راه برگشت به خونه مون بابا محمد به مناسبت چهارمین سالگرد عقدمون، برامون بستنی خرید که بیشتر بستنی ها رو عسلمون نوش جان کردن...   هفتم فروردین هم عمه فرزانه شون به تهران برگشتند و هشتم فروردین به همراه الهام، عارف، مهتا، خاله زهرا، بابا محمد، عمو حم...
7 ارديبهشت 1391

چهارم و پنجم فروردین 1391

روز چهارم فروردین 1391 برای ناهار بابا جونی شون و همه عمه ها و عموها خونه مون دعوت بودن... از شب قبلش تا دیر وقت بیدار بودم و داشتم یک کمی از کارهامو می کردم که خانوم تقریبا ساعت 1 نصف شب از خواب بیدار شد و بابا محمد تو رو به آشپزخانه آورد و تو هم تا دیدی که من دارم توی قابلمه رو هم می زنم گیر دادی که تو هم قاشق رو دست بگیری و توی قابلمه رو هم بزنی.... طبق معمول هم که بابا محمد اعتقاد داره که دخترش کنجکاوه و باید همه چیز رو تجربه کنه. با احتیاط نصفه شبی قاشق رو دستت دادیم که هم بزنی: و می دونی که چیز های روی گاز داغ هستن یا مثلا لیوان چای داغ هست، دهنت رو این جوری غنچه می کنی و به اون چیز اشاره می کنی.اگه تو عکس بالا ...
5 ارديبهشت 1391

دوم و سوم فروردین 1391

عزیز مامانی، روز دوم فروردین 1391 مامانی منیژه شون به همراه  عمه فاطمه و عمه راضیه و عمو سعید و عزیز اقدس شون برای عید دیدنی به خونمون اومدن. شما هم که از مهمون اومدن و به مهمونی رفتن بدت نمیاد و همین که دورت شلوغ باشه خیلی خوشحالی . مهتا و گلسا هم بالا خونمون بودن و با بچه ها کلی کلاغ پر بازی کردی که عمه راضیه و الهام هم تا تونستند ازت فیلم گرفتن. برای ناهار خونه زندایی سیما شون دعوت بودیم که راهی سفر حج بودن. بعد از ناهار که داشتیم به طرف خونه برمی گشتیم، عمو عباس شما رو دید و طبق معمول بغل و ماچ و بوسه و قربون صدقه و ..... بابایی هم یه چند تایی عکس ازتون گرفت:   جمله همیشگی عمو عباس برای اولین بر...
5 ارديبهشت 1391

اول فروردین سال 1391

اولین جایی که برای عید دیدنی رفتیم، خونه باباجونی شون بود و بعد از گرفتن عیدی از بابا جونی، عیدی شما رو هم به مامان جونی و بابا جونی دادیم و اون هم عکس شما و بابا جونی و مامان جونی بود که به شکل یک کارت تبریک عید به اون ها هدیه دادیم. ( سارینا در حال فضولی کردن توی سفره هفت سین مامان جونی شون) بعدش خونه مامانی منیژه رفتیم (بابایی حسین هم خوش به سعادتش  کربلا بود) اون جا هم کلی عیدی از مامانی منیژه و خاله زهرا گرفتی، خاله زهرا بهت یک تابلو هدیه داد که عکس یک خرگوش بود که خودش اون رو با کلی ذوق برات نقاشی کرده بود و مامانی منیژه هم علاوه بر کلی لباس های خوشگلی که برات خرید ( واقعا تعداد لباس هایی ک...
3 ارديبهشت 1391

اولین سفره هفت سین با مامان و بابا و سارینا...

عزیز دلم روز اول فروردین سال ١٣٩١ تو هم با ما صبح زود بلند شدی و لباس های خوشگلت رو تنت کردیم و سه نفری نشستیم پای سفره هفت سین... تقریبا ساعت ٩ صبح سال تحویل می شد و نمی دونی من و بابایی چه قدر خوشحال بودیم که تو هم تو جمع ما بودی.یکی از مهم ترین دعاهامون لحظه تحویل سال نو، سلامتی و موفقیت دخترمون بود و اینکه هیچ موقع خنده از لبات جدا نشه ....... وقتی از خواب پا شدی و سفره هفت سین رو برای اولین بار می دیدی تعجب کرده بودی ولی کم کم فضولی هات شروع شد و به هر طریقی شده می خواستی به وسایل توی سفره دست بزنی که طبق معمول بابایی بغلت کرد و بهت اجازه داد که یک کمی به سبزه ها و گل های داخل سفره دست بزنی ... من و بابایی به کمک مام...
3 ارديبهشت 1391

سال نو مبارک...

    " آرزو دارم "   روزهایی که پیش رو داری آغاز آن روزی باشد که   " آرزو داری "     عزیز دلم، توی سال نو بهترین ها رو از خداوند برات می خوام.   ...
3 ارديبهشت 1391

حمام شب عید عسلمون...

خدا رو شکر بعد از کلی  تلاش من و بابا محمد خونه تکونی و کارها تموم شد و موفق شدیم که عسل دلمون رو من و بابایی 29 اسفند 1390 ساعت 10 شب  به حموم عید ببریم .   جالب این جاست که وقتی من و بابا تو رو حموم می بریم اصلا نمی ترسی و گریه نمی کنی و فقط وقتی آب روی سرت می ریزیم یه کمی می ترسی ( یه مدتیه که وقتی با مامان جونی یا مامانی منیژه به حموم می ری ، یه کمی گریه میکنی.) این هم سارینای گل گلاب وقتی که از حموم اومده بودی بیرون:       در ضمن توی همین تاریخ قبل از اینکه تو رو حمام ببریم از تقویم سال 1391 که با عکس سارینا جون برای بابا جونی شون طراحی کرده بودیم، پرده برداری شد و همه خوششون او...
1 ارديبهشت 1391

یک ماه مانده تا یک سالگی ( 11 ماهگی ات مبارک)

عزیز دلم، ٢٤ اسفند ماه سال ١٣٩٠ ، ١١ ماه کامل از تولدت گذشت.........   درست پارسال توی همین ایام، تمام وجودم پر بود از ترس و اضطراب. من و بابایی هر جور نذر و نیازی رو برای صحیح و سالم به دنیا اومدنت کرده بودیم............ خدایا هزار بار شکرت... شکر... شکر... سارینا رو که هدیه ای از طرف خودت بود، صحیح و سالم به من و محمد دادی. ایشالاه که بتونیم، امانت دارهای خوبی باشیم...   نفس و عسل و قند و نبات و ... ( هر چی که فکرش رو کنی) مامان و بابا   ١١ ماهگی ات مبارک.   این ماه هم طبق ماهگردهای قبلی، شیرینی ١١ ماهگی ات رو همراه مامان جونی و عمه فرش...
1 ارديبهشت 1391